کافه سیاه سفید
دست نوشته
دست کم از درختی که دارکوب گیرش انداخته است ندارد! تو داری راه خودت رو میری . یکی دیگه تند میره ، حالش و میبره،سبقت می گیره،شاخ به شاخ میشه با تو! اما این تویی که به فاک میری! لبخند روی صورت تو گریه! من با آینه حرف می زنم تو داری در گوش سایه های روی دیوار شعر می خوانی! سایه ها عاشق می شوند! دست های هم را می گیرند به سوی آینه روانه می شوند و من صادقانه چشم هایم را می بندم من از عشق بازی سیاهی ها می ترسم! در قاب بهار جا نمی شود هنوز بهار ، در قالب زمین نرفته است هنوز نه بوی اسپند می آید نه شکوفه های بادام ، نه بوی سمنوی خانگی مادر بزرگ زمستان نرفته است اما روسیاهی اش مانده برای حاجی فیروز وقتی زمهریر زمستان ته دل همه ما به ریش سفید عمو نوروز می خندد هفت سین بچینینم به چه شوق؟! از چیزی حدود 2 سال پیش!چیزی از ان موقع ها نمانده است.دور و دورتر همراه کمی دود! خواندن هم داشت!اگر چه دلم مانند قلبم گاه تند می زد و گاه آرام!حالا دست روی حروف می برم دوباره خیال بافی می کنم! تازه می فهمم چرا پناهی گفت :(( کاش هرگز آنروز از درخت انجیر پایین نیامده بودم )) تازه می فهمم نمی دانم تا حالا دچارش شده ای یا نه! اینکه نخواهی روز تمام شود و شب برسد و خوابت ببرد! برعکس همیشه دلم نمی خواهد امروز تمام شود و دعا می کنم عقربه ساعت به 12 نرسد امشب چقدر عجیب شعر به ذهنم حمله می کند! لبالب هم آعوشی ست میان آنچه انگار فردایش نیست! نمی دانم نمی دانم دلم برای زمستان نمی سوزد ! دلم برای بهار تنگ نیست! دلم می خواهد فقط برای تو تنگ بشود! برای تو که هنوز هم نمی دانی چقدر عاشقانه نا نوشته برایت نوشته ام!برای تو که نوش خندت را همیشه می پرستیده ام و گاه نوش خندت تیغ بوده است به زبانم! زخم زبان گرفته ام عزیز! می خندی !همیشه ، همیشه می خندی وقتی نگاه به نگاه گره می خورد گاه سرخ می شود گونه ام! ضرب گرفته است گلبانگ قناری روی تیر برق چوبی بی رنگ و رو و هم صدای دارکوبی پیر نوک می زند به دلم! تو جاری شده ای در مسیر و من خیره مانده ام به گامهای آرام و پیوسته ات! دست تکان می دهم و تو آنچنان می بینی که همیشه می خندی! گونه هایم سرخ می شوند! سرخ می شوند بهار پشت در در می زند و سیل خوابم را برده است یک فندک یک نخ سیگار فیلتر زرد تو با یک روسری آبی روبروی من آندور تر ها آنسوی میز!!! من ، دود می کنم از سر! خیره می شوم ،به آتش لبهای تو! چشمهای سیاهت عزادار چیست!؟ آنقدر ساده تمام تنت درد می کند که حتی دیگر به در و دیوار کوبیدن هم آرامت نمی کند! تو هیچ گاه سراغ قرص های خواب و مسکن های قوی نمی رفتی اما حالا کم کم داری به جلد سرخ و سفید آنها عدات می کنی! اسم
هایی که هیچگاه نشنیده بودی حالا کم کم دارند به نام های عادی روز و
شبت تبدیل می شوند و جای واژه هایی مثل بابا و مامان را برایت می گیرند! روی تخت دراز می کشی و در حالی 1000 را از بالا به پایین و از پایین به بالا می شماری ، زور می زنی چشمهایت هم بیاید ، نه نمی شود!!! دست هایت را روی شقیقه هایت فشار می دهی!!! سیگار هم دیگر افاقه به هیچ نمی کند!هر چه پک هایت غلیظ تر انگار نفس هایت تنگ تر! حتی دست های تو که هیچ ، بوسه های تو هم دیگر به دردهایم تسکین نمی دهد . گاه حجم یک هیجان کوچک آنچنان سبکت می کند که دلت می خواهد پرواز کنی!آنقدر کودک می شوی که دلت می هواهد کسی حتی شبیه کودکی هایت دست به گونه ات ببرد و آرام لپت را بکشد و تو احساس کنی هنوز دوست داشتنی هستی!حالا جلوی آینه می استم و به خودم خیره می شوم و به صورت نا موزون خود نگاه می کنم و دست به گونه ام می برم و آنقدر محکم می کشم که دردم بیاید تا ابتدا یادم باشد که هستم تا در ثانی به خود بگویم کوچولو من هنوز هم دوستت دارم! گل یا پوچ بازی می کنم با دستانی همیشه پوچ و گلی همواره مشکوک میان پیشانی هایی عرق کرده آنجایی که هیچ دو خط موازی به هم نمی رسند درست همانجایی است که اختلاف نظرها سبب می شود تا آنجا که می توانیم به هم نزدیک شویم و بدانیم برای به هم رسیدن همواره نیاز به تقاطع نیست گاها فقط کافی است از دور به سراغ یکدیگر بیاییم و در ساده ترین حالت ممکن ، از کنار یکدیگر بگذریم تا در نزدیک ترین فاصله 2 خط ، هریک مختصات خطی دیگر را درک کنیم و پی به چیستی خط دیگر ببریم . خطوط موازی چون همواره از یک جنس اند و در مختصاتی متفاوت ، نه می توانند به هم نزدیک شوند و نه توان دوری دارند و دائما در کسالت ناشی از این ناتوانی به سر می برند . دو خط متقاطع در یک نقطه به تلاقی می رسند و فقط در یک نقطه به اشتراک کامل می رسند. اما دو خط نا متقاطع و نا موازی که هر کدام از یک فضا می آیند، می توانند در امتداد هم آنقدر طی بشوند ، تا در 2مختصات جدا ازهم پی به ماهیت نا شناخته یکدیگر ببرند و در یک نقطه آنچنان نزدیک شوند که به هرآنچه برای برای شناخت لازم است پی ببرند . در این روزگار دنیای خطوط موازی و متقاطع بیا سنت شکنی کنیم و خارج از این دنیای 2 بعدی 2خط نا موازی و نا متقاطع باشیم! پی نوشت : این نوشته نگاه من به نوع بر قراری ارتباط بین آدم ها ست و گمانم هر چه بتوان خود را بیشتر در امتداد هم کش داد نزدیکی عمیق تری شکل خواهد گرفت! پیشم که می آیی با خودت کمی سوال بیاور! دلم برای شکل علامت سوال تنگ شده است! دوست دارم با این علامت (؟) خودم را به دار بکشم ب ن: آخ که ساز خاموش شجریان چه حالی میده!وقتی یکمی دلتنگی به دلت چنگ بزنه! تازه می فهمم چقدر به دست بندت حسودی ام میشود page من در facebook
و من در دو مانده بودم! فقط دو برگ از دفترم بادبادک شده بود در آسمانی که بادی نمی وزید! خوب کشیده ای نقشه مرا!!! زخم می شود تیغ های مهربانی !!! نترس عزیزکم ! نترس! من کفشهایم را گم کرده ام!اینجا ماندگارم!مثل خری در گل!دست و پا می زنم و این لجنزار دارد قورتم می دهد! دیشب عنکبوتی از سوراخ دماغم تو رفت و الان دارد روی مغزم تار می تند و من همه چیز را تار می بینم!از دیشب که دکترم جوابم کرده دیگه می تونم سرپا بشاشم و وقت شاشیدن توی آینه به خودم نگاه کنم و از ته دلم به خودم بخندم! حالا دیگر مغزم ورم کرده!گمانم آبستن است!توله ای در راه دارم به نام مرگ! وای ! دوباره صدای گریه توله ای دیگر!از بچگی هایم صدای هیچ توله ای برایم قابل تحمل نبود!از سگ بگیر تا بلانسبت انسانی اش! دلم هوای تماشای لیسیده شدن گوساله ای توسط گاوی دیگر را دارد! دنیا از این ور چقدر دیدنی است!ایکاش چشمهایمان هیچگاه تصاویر را بر عکس نمی کردند! باید آفتاب چله ظهر را هوا کنی! این نوشته تنها برای روشن تر شدن آنست که ماهیت دست نوشته های این تارنما روشن تر شوند؛ و تنها برای بیان نگرش نگارنده به طور کل ادبیات و به طور خاص شعر است. دلم می خواهد از تعریف و دیدگاه من نسبت به ادبیات شروع کنم و گمان هم نکنم اشتباه باشد. همگان ما انسان ها بسته به نوع فرهنگ و تجربه شخصی و محیط پیرامون ، جهان بینی خاصی داریم؛و هرکس به سلیقه و توان خویش سعی در بیان این جهان بینی دارد.من بیان این جهان بینی را هنر می نامم.حال این هنر را می توان در بخش های گونان و بنا به نوع بیان شخص می توان نام نهاد و دسته بندی کرد.اگرچه پیشینیان ما این لطف را کرده اند و این روش های بیان را دسته بندی کرده اند.پس من ادبیات را نوعی هنر و همتراز دیگر هنر ها مانند نقاشی ، مجسمه سازی ، موسیقی ، سینما و ... می دانم.پس از دید من ادبیات هنر نوشتن است. همانگونه که هر یک از این هنرها به زیر شاخه هایی دسته بندی می شوند ادبیات نیز به چند دسته تقسیم می شود.دسته های داستان ، نمایشنامه ، داستان کوتاه ، شعر و ... .البته این نکته را فراموش نکنیم که ادبیات نیز مانند دیگر هنر ها در مسیر تحول است.من شعر را پر رنگ می کنم و به بسط دیدگاهم در این مقوله می پردازم. شعر : از آنجایی که شعر گونه ای از هنر است و هنر بیان جهان بینی است و شعر صورتی از بیان جهان بینی ماست که کمی درگیر خیال و مشاهده است.اما ماهیت شعر مگر چیزی جز فکر است؟!پس برای من اهمیتی نیست که این فکر چگونه و در چه قالبی بیان شود!اما این جا نکته ای هست که گمان می کنم حائز اهمیت باشد؛ آنهم این که مرز شناسایی و تفکیک این گونه از ادبیات با دیگر گونه های ادبی در چیست؟!در گذشته های دورتر ما می توانستیم نوشته ای را از صورت ظاهری به قضاوت بنشینیم و بنا به رعایت وزن و شکل شعر نام بنهیم؛ فارغ از بار معنایی و محتوای نوشته !و هر آنچه نوشته می شد اگر آهنگ زیبا تری داشت و چینش لغاتش بهتر بود شعری فاضل تر و در خور توجه!در عصر سنت شاید بنا به نوع نگرش این دیدگاه قابل پذیرش بود اما در عصر حاضر آیا می شود با این دیدگاه به استقبال چنین هنری رفت؟!یقینا پاسخ منفی است!از آنحا که اگر روش پیشین پاسخ گو بود این تحول در شکل و قالب پدید نمی آمد!من گمان می کنم در دنیای امروز که نیازمند هنری امروزی و عمیق است باید از سطح قالب بگذریم و حواسمان را به آنچه در لفافه این قالب است جمع کنیم!پس امروز دیگر نمی شود تنها از صورت پی به شعر بودن نوشته یا شعر نبودنش برد!پس باید سنگ محک دیگری در دست داشت!من هر نوشته ای را که روایت خلاصه و کاملی از یک مشاهده خیالی است را شعر نام می نهم!البته گمان می کنم نام شعر را باید عوض کنیم و نام دیگری برایش انتخاب کنیم و شعر را برای حافظ و سعدی خودمان بگذاریم.اما من معتقدم که شاعر باید از اسلوب و قوانین خودش پیروی کند و در حیطه مشاهده و جهان بینی خودش بنویسد. من معتقدم که شاعر بودن دارای تقدس نیست و شعر الزاما زیبنده نیست زیرا هر نگرشی الزاما زیبا نیست و به مزاج خوش نمی آید!برای من شعر یک راه بیان است!پس جای چگونه گفتن نیست و جای چه گفتن است!چرا که در دنیای امروز انسانها دائما در حال تبادل اطلاعاتند و این تبادل می باید در خلاصه ترین حالت و مفید ترین و در زیبا ترین بسته بندی مبادله شوند! پس شاعر یعنی هنرمندی که می تواند دیدگاهش را با کلمات ، در زیبا ترین بسته بندی و در کوتاه ترین زمان و به موثر ترین روش بیان کند. من هیچگاه شاعر بودن را دوست ندارم و نام هیچکدام از نوشته هایم را هم شعر نمی گذارم! شعر باشد برای حافظ و سعدی و مولوی و آنهایی که برایش دست و پا می زنند! تمامی بغض های اشک نشده ام را روی برگهای خزانی که تنها بارانش سهم جشم هایم شد زردی برگهایش رنگ رخسارم و غربتش سایه ام بی تو روزها دست به گریبانم با تو دست به سر شده ام!نه؟! طالبی؟! با آهنگ الکی نامجو میشه به راحتی مرد!!! تاحالا جمع روشن فکرا رفتی؟! ضرب و تقسیمشون چی؟! به قول حسین پناهی برای نامجو: پنجره را ببند بیا بمیریم! یک متر و چند سانتی متر اما هنوز دستم به میوه باور های تو نمی رسد به بابونه به کفشدوزک ها به پروانه ها که نگاه می کنم یاد تمام بابونه های دم نکرده و یاد کتانی های سرخ و سیاه تو می افتم که هیچگاه نداشته و پا نکرده بودی یاد تو می افتم که چگونه پروانه وار پیله می تنیدی به دور خود به کتاب های نخوانده ام که نگاه می کنم تمام دست نوشته های نا نوشته ات را می بینم و نا خود آگاه بغضم می گیرد تو هیچگاه از زیر سیگاری های چوبی خوشت نمی آمد همیشه سیگارهای نا کشیده ات را روی دست من خاموش می کردی به بلیت نمایش های نرفته ات ساعت ها خیره می مانم جشن مردگان من-پابه پای تو - شستنت را باله می رقصیدم مهمانانت همه پاک و آراسته به رنگ همیشه گی تو یک دست سیاه پوشیده بودند اما تو با لباس سپید ِ یک تکه عروسی ات را جشن گرفته بودی و مرا با خود به حجله می بردی! پ.ن: برای تو -برای تو لعنتی همیشگی
حال و روز دیوار های دنیای من
گمانم اشتباه گرفته ام!
این دیوارها قصد فرو ریختن ندارند!
کم کم دارم می فهمم دیوار فقط یک مفهوم ساده نیست!!!
دیوار یعنی خیلی چیزها!!!
یعنی خصوصی های گاه و بیگاه!!!
یعنی امنیت !!! یعنی سرک نکش!!!
یعنی فاصله!!!
یعنی اینکه من یک خلوت خصوصی امن می خواهم!!!
این خانه زنگ دارد!!!
زنگی که کم کم دارد زنگ می زند!!!
وقتی در حراج جان
شیطان
بی ناز ، بی نوازش ، بی آعوش
مرا به قید وصیغه یک بوسه
از دستان خدا آزاد کرد
حالا لبهایم میسوزند
از بوسه شیطان
با لبهای سیاه و دستانی سرد
سایه های مرگ تصویر شعر هایم شده اند!
برچسبها: facebook
برچسبها: توصیف شعر
| Design By : Night Skin |


